تبليغاتX
جیگمیل کوچولو
من آمده ام وای وای من آمده ام:p

سلامممممممممممممممم به دوستای گلم خوبید؟خوشید خوش میگذره؟

ما رو نمی بینید خوشید؟

اینجانب جیگمیلی خانوم با هزاران آه و گریه و ناله و شب زنده داری دوره ی

سخت و طاقت فرسای امتحانات رو پشت سر گذاشته و الان در خدمت شما

دوستای گلم هستم آخ تموم شبایی که مجبور بودم بیدار بمونم همش به

فکر مینی و سپیده میوفتادم که تو وباشون از امتحانا و درس حرف میزدندن

در مجموع دوران سختی بود که ایشالا نصیب شما نشه

الان که اومدم شروع کردم وب همتونو خوندم همه ی اون پستایی که نبودم

 رو دونه دونه خوندم تو وب سپیده جونم یه پست خیلی جالب دیدم اونقد که

 دلم خواست اینجا بگم سپیده خیلی قشنگ تر از اونی که فکرشو میکردم

به زندگیش نگا میکرد اتفاقات عادی زندگیشو نوشته بود و از وجودشون لذت

 میبرد و واقعا میشد حس کرد دختر موفق و خوشبختیه(تا چشای سمیرا

هم در آد) من وقتی فک کردم دیدم واقعا خیلی اتفاقای کوچیک و روزمره تو

 زندگیم هست که از وجودشون لذت میبرم و با وجودشون خوشبختم و

تصمیم گرفتم کمتر غر بزنم (آخه من اگه غر نزنم میمیرم همه به من میگن

پیر زن)

راستی روز عاشورایی نزدیک بود ما هم شهید بشیم و به ملکوت بپیوندیم

امید زنگ زد اصرار اصرار     بریم بیرون منم با کلی نه و آه اینا قبول کردم و

رفتم تو راه بعد از یک دعوای جانانه مسیر اوتوبان تا خونه رو 10 دقیقه ای

اومدیم مسیری که همیشه 20 تا 30 دقیقه طول میکشه یک آن قبل از

آخرین خروجی که میرسید به خیابون ما همین جوری که نشسته بودم تو

صندلی دیدم ماشین جلویی ترمز کرد من تنها کاری که کردم این بود که

چشمامو بستم حالا به لطف خدا و عکس العمل سریع ایشون من که در

شرف مردن بودم نجات وماشین رفت تو باقالیا نتیجشم جمع شدن کاپوت و

یه زخم خوشگل رو پای من بود تا من باشم کسی رو عصبانی نکنم حالا اون

6 روز تعطیلی یه طرف شب آخرش و امتحان فیزیک فردا یه طرف آه آخه بعد

 عاشورا امتحان میذارن اهههه(اووم یادم رفت غر ممنوعه)

روز تولدم برف نیومد ولی اتفاقای جالبی افتاد دوست قدیمیم اومد دم

مدرسه دنبالم و رفتیم ناهار خوردیم با فال فروش های جلوی تندیس عکس

گرفتیم کسایی که خیلی دلم واسشون تنگ شده بود بهم اس ام اس دادند و

 من خیلی خوشحال شدند امید گریمو در آورد و کادشو گذاشت رو پله ی

کوچمون و رفت و هنوزم پسش نمیگیره عموم واسم یه کارت پستال قشنگ

پست کرد که دقیقا تنظیم کرده بو د روز تولدم برسه ایران به دست من و

خیلی چیزای دیگه که مجموعا خوشحالم کرد از همه مهم تر تبریک

دوستایی بود که با کامنتاشون خیلی خوشحالم کردن دوستایی که درسته

 ندیدمشون ولی دوسشون دارم و از آشنایی با هاشون خوشحالم میدونید

که کیا رو میگم؟؟؟همونایی که بازم حوصله کردن و الان تا ته نوشته ی منو

 خوندن

                                               

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:18 توسط جیگمیل |
برف

سلام باز بعد کلی من اومدم حالتون خوبه؟؟؟؟ منو که یادتون نرفته؟

سه شنبه اولین برف زمستون اومد تو راه مدرسه کلافه بودم واسه

اینکه  3:30  ساعت تو راه بودم شب رفتم بیرون و تازه فهمیدم که چقدر برف

 رو دوست دارم و خودم نمیدونستم

تولدم نزدیکه امسال برام خیلی زود گذشت ولی نمی دونم خوب یا بد

هر سال تولدم هیچ اتفاق خاصی نمی افته آخه کسی نیست بگه 8 دی

وسط امتحانا شد وقت به دنیا اومدن؟ اکشال نداره که تولدم مثل هر سال لوس باشه فقط از ته دل دلم می خواد برف بیاد دوست دارم روز تولدم زیر برف واسم خدا رحم کنه منم کم دیونه بودم .......

امتحانا داره شروع میشه حتی دوست ندارم بهش فک کنم عاجزانه از شما

دوستان گرام خواهشمندم در صورت توان دعایی به حال این بیچاره ی مستاصل نیز بفرمایید

راستی جواب سئوالا امید متولد آذر 66 اخلاقش خوبه کار بدیم نکرده ولی

من فعلا حوصله ندارم که باز با کسی دوست بشم نه اون نه کس دیگه ای

حداقل مطمئنم که دلم نمیخواد با اون دوست شم هیچ علاقه ای از لحاظ

های عشق و ... بهش ندارم که بتونم با هاش دوست بشم

پ.ن کلوچه ای: آره عزیزم راست میگی آدم اگه نخواد کاری رو بکنه آسونه

 ولی من مجبور شدم تو فک کن پسری که به مغرور بودن معروفه جلوت

گریه کنه و بگه فقط بزار همین جوری باشه من اینجوری کمتر اذیت میشم تا

اینکه میگی به صلاحته و ولم کنی فک کن مامانش زنگ بزنه بگه فقط جواب

 تلفن ها شو بده داره دیونه میشه اون موقع چی کار میکردم

پ.ن مرسی از دوستایی که با هام همفکری میکنند خیلی خوشحال شدم

بیشتر به خاطر اینکه واسه یه سری آدم مهمم این واقعا خوشحالم کرد

پ.ن بدو مینی که امیدم به توئه ببینم چه میکنی ها

پ.ن من تولدهاتون رو یادم میره خیلی شرمنده ولی تولد شیده یادم بود که مثل من متولد دی میخوام بگم تولدت پیشاپیش مبارک عزیزم

پ.ن کریسمس هم پیشاپیش مبارک میگم اینم خوبه ها همیشه 3

 روز بعد تفلدم کریسمسه

پ.ن آخ چقد دلم میخواست میرسیدم که وب رو هر روز آپ کنمممممم

پ.ن بوسسسسسسسسسسسسسس

 

                                              

بعدا نوشت:مینی وبلاگت رو طوری کردی یا من نمیتونم بخونمش؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:10 توسط جیگمیل |
i can't do anything

دوست دارم صبح که از خواب پا میشم هوا روشن باشه دوست دارم برم تو ایوون اتاقم وایسم و چند دقیقه تو

 کوچه رو نگاه کنم ولی نمیشه صبح به محض اینکه چشامو باز میکنم و هورا رو میبینم به ساعت نگا

میکنم توقع دارم نصفه شب باشه ولی نیست باید پاشم اینجا روزمو با یه اه گنده شروع میکنم از فکر در

 اومدن از زیر پتو هم گریم میگیره چه برسه برم تو ایوون تو این هوای! صورتمو نمیشورم چون سردمه ت

و آیینه نگاه نمیکنم چون چند وقته حوصله خودمو ندارم جاجورابی خالیه سطل جوراب های کثیفم همینطور با

 یه جیغ به مامانم که طبقه ی پایینه میگم باز جورابای منو بر داشتی؟ میگه آره شستم بیا بردار خیلی خجالت

 میکشم ولی به روی خودم نمیارم عذر خواهی هم نمیکنم تازه به محض اینکه میشینم پشت میز داد میزنم اه

دیگه از نون یخ خوردن خسته شدم از خودم بدم میاد به خودم میگم چه پرو شدم ! ولی باز به روی خودم

نمیارم تو مدرسه مردک معلم کلاس زبان داره واسه خودش حرف میزنه منم سرم رو میز یهو صدام میکنه

سرمو بلند میکنم مثل اینکه وکب در س داده میگه چطور بود تو چشماش نگاه میکنم و میگم ایت واز آفول

همه بر میگردن طفرم میگه اگه میخوای میتونی سر کلاس نیای کیفمو بر میدارم و میگم این همون چیزیه که میخواستم و میرم بیرون

به قول همه سگ بودی سگ ترم شدی خیلی کلافم تازه یه اتفاق جدید تو زندگیم افتاده که واقعا نمیدونم چی

کار کنم هیچ وقت اینجوری نمیشد راه حل های دوستام مامانم خواهرم هیچ کدوم به دردم نمیخوره یکی هست

 که واقعا دوستم داره ومن واقعا دوستش ندارم نمیخوام اذیتش کنم ولی با رفتارم این اتفاق میافته بهش

میگم من نمیتونم باهات دوست شم و هزار تا چیز میگم رابطمونو تموم کن ولی نمیتونه بدتر از همه اینه که

از اون پسرایی که محل هیچ دختری نمیده ولی انگار یه آدم دیگه شده نمیدونم چی کار کنم من واقعا نمیخوام

کسی رو آزار بدم من همه جوره قانعش میکنم ولی نمیشه یه ساعت حرف میزنم فقط زل میزنه تو چشام

 انگار نمیشنوه بعد یهو میگه واسه چی نمیتونی باهام دوست شی؟ اونجاست که میگم وای کری مگه؟یک

 ساعته دارم حرف میزنم نمیتونم اصلا نمی خوام راحت شدی؟ هیچی نمیگه آروم ماشینو روشن میکنه تا دم

 خونه جیک نمیزنه مطمئن میشم باره آخره که میبینمش دیگه تمومه تا میام پیاده شم میگه دیونه عاشقتم

گاز میده و میره اولین باره حس میکنم یکی راست میگه این جمله رو زیاد شنیدم ولی این بار مطمئنم که

راسته ازتون میخوام اگه میتونید راهنماییم کنید واقعا احتیاج دارم هر سئوالی هم بود بپرسید که من

جواباشو بنوسم چه میدونم سنش؟ اینکه از کجا مطمئنم راست میگه؟ چرا نمیتونم باهاش دوست شم ؟هر

 چی فقط بهم راه حل بدید به شدت مستاصل شدم

خیلی انرژی منفی دادم نه ؟

شرمنده  مرسی که کمکم میکنید خیلی دوستتون دارم اینجا تنها جایی که احساس آرامش میکنم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:45 توسط جیگمیل |
اومدممممممم
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم خوبید؟

اااا دیدی شوخی شوخی یه ماه نیومدم تازه فهمیدم چقد اینجا و شماها رو دوست دارم کلیم دلم واستون تنگ شده بود

ای بابا کلی حرف دارم ولی قبلش باید یه چیزی بگم امروز اومدم اینجا و رفتم

 وب همه رو خوندم اول که سپیدهههههه کامنتا رو باز کن دختر یه نظر بدیم دلمون تنگیده واست عزیزمممم تو هم همینطور زهرا خانوم ااااااا

چه معنی میده بدو باز کن پس من چه جوری بیام هیچی ننویسم برات عژیژم

 و خبر بعدی وقتی رفتم تو وبلاگ "من" یه چیزی خوندم که اینقد ذوق

کردم که حتی اینجا هم باز میخوام بگممممم واقعا تبریک میگممممممممم

من که واقعا دلم میخواد زودی این فسقلی بیاد که ببینیمش بازم تبریک مامان مهربون

حالا بذار اینو بگم من داشتم میرفتم مسافرت با مدرسه گفتم بیام آپ کنم

 اومدم دیدم بله وب باز نمیشه آخ آخ نمیدونی چقد ناراحت شدم که حالا رفتم

 به امید اینکه بر میگردم یه خاکی به سرم میکنم خلاصه شد دوشنبه

قطار ما هم ساعت ۸:۳۰ شب میرفت آقا من اومدم خونه ساعت ۵ آژانس

گرفتم که برم و با دوستم بریم راه آهن چشمتون روز بد نبینه یه بارون اومده بود نتیجش چی بود اینکه این تهران پشت و رو شده یود یکساعتم برق

 میرداماد رفته بود دیگه نمیدونم چی بگم خودتون تصور کنید چه وضعی

بود  ۲ ساعت تو یه تیکه اتوبان بودم بگو یه قدم جلو بریم اینقد اعصابم خورد شد که نگو داشتم میمردم من از این ور دوستم از اونور خلاصه ساعت

۸:۲۰ رسیدیم راه آهن حالا بماند چند نفر جا موندن خلاصه رفتیم ولی

جای همتون خالی عالی بود واقعا خوش گذشت منم تا حالا تو

 پاییز شمال نرفته بودم برعکس اعصاب خوردی اولش که واقعا

 

اشکمو در آورد حالا خوب شد یه آقای مهربون بهم کمک کرد وگرنه که جا

مونده بودم

از کافی نت هتل اومدم نت دیدم هنوز وبم باز نمیشه دیگه کلی خورد تو حالم

 مونده بودم چی کار کنم که الان دیدم درست شده

پ.ن۱:ببخشید که بعد مسافرت با ۶ روز تاخیر آپیدم از وقتی اومدم دارم

 امتحان میدم از دماغمون دراومد تو عمرم اینقد درس نخونده بودم

 

پ.ن۲:میخواستم کلی از مسافرت بگم ولی نشد آخه آپم خیلی طولانی میشد کلی حرف داشتم که بگم

پ.ن۳:دوستتون دارمممممممم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:44 توسط جیگمیل |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا